تبليغاتX
حرف های دل
حرف های دل

به خلوتگاه تنهاییت دوباره خواهم آمد،

و خواهم شکست.....

سکوت تنهاییت را و تو را با خود

به تجلی گاه روشنی می برم

به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد

به جایی که سکوت معنای همه ی حرفهای ناگفته است

به دوردستها

به دیاری که آدمها زیر سنگینی کوله بار خیانت

بی صدا ،نشوند.....

به دیاری که همه تن پوشی از صفا

به همراه دستاویزی از راستگویی به تن

کنند و در دشت وسیع صداقت همراه با رقص واژه ها

و با ترانه سکوت

به دلبری دلهای عاشق بروند

و از آنجا همگام با هم به دیار تو می آئیم .

تو ای تنها واژه معلوم ......
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:17 توسط باران| |
صدف را دیده ای ای مهربان دوست؟
که گوهر در درونش جای دارد
که می داند؟ که این زیبایی من
گل عشق تو را در پای دارد

به زندانی که نامش زندگی هست
نفس هایم سرِ آزار دارد
به شب هایی که نامش انتظار است
سکوتم معنی تکرار دارد

به چشمانم چنان برقی نشسته
که خوابش لذت دیدار دارد
صدای ساعت دیواری من
نشان از بودن دیوار دارد

کسی در پشت دیوارم نجنبید
صدای خش خش پایی نیامد

اگرچه غنچه آمد بر لب من
صدای چنگ زیبایی نیامد

تو با آواز خود شب را شکستی
ولی من بی دریچه مانده ام باز
هوای پر زدن هایم کجا رفت؟
ز یاران باز هم جا مانده ام باز!

چه کس گفته که دل،
اندازه یک مشت بسته ست؟
کجا یک مشت بسته می تواند
مکان آرزوها و غم عشق
و حسرت های بی اندازه باشد؟!

ببین من سادگی را دوست دارم
و آن ایینه که تصویر من داشت
به من آموخت که درد غریبی
نشان از غربت تقدیر من داشت

به این دنیا اگر خندیده باشی
شود مشتت نشان از کوهِ خروار
اگر عشقی به جانت آتشی زد
شود زیبایی ات صدها هزار بار

صدف را دیده ای ای مهربان دوست؟

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:45 توسط باران| |

یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم
گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد
بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم

جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم
شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم

وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق
جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم

یاورخویش بدانیم خدایاران را
جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند
طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم

یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم
وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم

پرپروانه شکستن هنرانسان نیست
گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم

دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

مهربانی صفت بارزعشاق خداست
یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:27 توسط باران| |

هنوز آخرين ستاره
دنباله دار ،در آسمانم مانده
مانده تا بدانيم:
آنجا كه نور را به
اعدام محكوم مي كنند ،
ترانه را به جرم ِ
رهايي مصلوب مي كنند ،
پروانه ها را به جرم ِ
تولد ،در پيله مي سوزانند ،
ما چه بي صدا
مانديم........
آنجا كه لحظه اي من را
تحمل نكردند
لحظه را شكستند تا
بشكنم،
من چه تنها بودم و مايي
با من نبود...
اين را آخرين ستاره
دنباله دار ديد،
در من گريست ، در
ديدگانم سوخت....
چه كسي دانست اين سوختن
چه بود ؟!....
براي ِ ما سوخت .......
ديگران نفهميدنداين
سوختن يعني چه؟؟؟.......
در تيره نگاهشان زهري
بود،
زهري كه چون خوره اي
روحم را درانزوا مي
خراشد
آنها بر اين باور
نبودند كه خود سوزي
ستاره ،
پروازيست از ستاره تا
اوج.........

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:7 توسط باران| |
و كسي مي گويد سر خود بالا كن...


به بلندا بنگر... به بلنداي عظيم...


به افق هاي پر از نور اميد...


و خودت خواهي ديد... و خودت خواهي يافت...


كه خانه دوست كجاست...


خانه دوست در آن عرش پر از نور خداست...


و فقط دوست خداست...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:31 توسط باران| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

این شب چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:42 توسط باران| |

من برنده ام چون هم ناامیدی را می شناسم هم صبر وحو صله را،البته خوب می دانم که صبر وحو صله شکل دیگری ازناامیدی است که انسان بهتر می تواند ان را تحمل کند .

 

من برنده ام چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستنند که در مسیر رود وجود دارند ،اگر صخره نبود رود هیچ اوازی سر نمی داد ،

 من برنده ام چون زندگی را زیبا می بینم وچون دیدگاهم این گونه است پس زندگی زیبا خواهد شد،

 

من برنده ام چون می دانم اگر به معجزه اعتقاد وایمان داشته باشم برایم اتفاق خواهد افتاد و این این معجزه اعتقاد وایمان من است ،

من برنده ام چون میدانم هر اقدام بزرگابتدا محال به نظر می رسد پس تمام تلاشم را به کار می گیرم تا محال رابه ممکن تبدیل سازم ،

من برندهام چون ذهنم را ان گونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند نه بهشت را به جهنم......

من برنده ام چون یه خدای خوب و مهربون دارم که هیچ وقت تنهام نمیزاره....

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:22 توسط باران| |

می خواهم  باشم ،می خواهم بودنم را حس کنم ،یک احسا س دلنشین،

باید با مشکلات کنار بیایم ،باید دغدغه های زندگی را بپذیرم وراه های کنار امدن با انها را پیدا کنم ،باید با ناملایمات دست وپنجه نرم کنم ،و واقعیتها را انگونه که قبول دارم بپذیرم ،

هر چند گاهی سخت است پذیرفتنش ،اما باید این کار را بکنم ،

باید به روزگار بفهما نم که من همان اشرف مخلوقاتم،همانی هستم که خدایم با افتخار تمام روحش را در من دمید ،او می دانست پس این قدرت را در وجودم به ودیعه نهاد ومن نیز باید همانی باشم که او می خواهد .

زندگی بالا وپایین بسیار دارد ،ناملایمات وسختی های بسیار جلو رویمان قرارمی گیرد ،بنابراین عزمم راجزم کرده تا با یکا یک انها روبرو شوم ،شاید بشکنم ،دوباره بلند می شوم ،

شاید پژمرده شوم دوباره جان خواهم گرفت ،شاید خم شوم اما دوباره قامت راست خواهم کرد وبا غرور فریاد خواهم زد من هستم وخواهم بود .....

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:14 توسط باران| |

اگر نمی توا نی به کسی امید بدهی ، نا امیدش نکن .اگر شنونده خوبی هستی ، رازدار خوبی

 هم باش .اگر نمی توانی زخمی را مرهم  باشی نمک هم نباش .اگر خواستی را سیر کنی

 ماهی به او نده ، ماهیگیری یادش بده .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:7 توسط باران| |

علت بد بختی ما ،اوقاتی است که صرف تفکردرباره خوشبختی می کنیم .

افتادن در گل ولای ننگ نیست ،ننگ ان است که همان جا بمانی .

 

هر وقت دلت گرفت برو بالای کوهی بلند و فریاد بزن : هنوز امیدی هست ؟صدایی می شنوی که می گوید:هست،هست،هست،

 

اگر خداوندارزویی را در دلت انداخت بدان که توان رسیدن به ان را درتو دیده است .

 

باید شکر گزار باشیم که خداوند هر انچه راکه از او می خواهیم به ما نمی دهد .

 

ستاره بخت هیچ کس شوم نیست این ما هستیم که اسمان را بد تعبیر می کنیم .

 

هیچ آمو زشی چون ناملایمات موثر نیست .

زندگی هدیه خداوند به شماست وشیوه زندگی شما ،هدیه شما به خداوند .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:56 توسط باران| |
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی،

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی،

عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی،

 هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،

برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی،

و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری

نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم،

و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...

 خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.»

 

خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم،

آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسرنمودی،

همه استعدادهای من،

 همه قدرتهای من،

همه وجود من زاده اراده تو است،

 من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم،

 از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.

خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید،

هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد...

 تو ای خدای من،

 ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نور می تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی.

 تو ای خدای من،

 در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی،

 تو در تنهایی،

 انیس شبهای تار من شدی،

 تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی.

در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود،

 تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی...

خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته

 باشم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:56 توسط باران| |
پروردگارم . من آن بنده روسیاهی هستم که بهترین شبهایت را نیز به غفلت گذراندم ...

تنها تو صدایم را می شنوی آن زمان که می خوانمت که خدای خوبم .

 مرا به عقوبت غفلتم دچار مکن .

سرنوشتم را به لطف و برکت خویش آن گونه نما که با آن به تو نزدیکتر شوم .

تو هر زمان صدایم را می شنوی...

قبول آنچه خیر و صلاح من در آن است را برایم آسان فرما .

 معرفت و فهم آن را به من عطا کن و اینها را سببی ساز برای خشنودی خویش.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:38 توسط باران| |

سلام حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه و بیگاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ، با این همه اگر عمری باقی بود طوری ازکنار زندگی می گذرم که نه دل کسی بر سینه بلرزد و نه این دل ناماندگاری بی درمانم ...

دیشب بر حوالی خوابهایم سالی پر بارانی بود

خواب باران و پاییزی ناآمده رادیدم
دعاکردم که بیایی با من در کنار پنجره بمانی باران ببارد

اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست رفتی پیش ازآنکه باران ببارد.

می دانم دل من همیشه پر از هوای تازه بازنیامدن است انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز بازنیامدن است.

بی پرده بگویم پس می نویسم، سلام حال من خوب است اما تو باور نکن !

امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام ...

باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو


یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم... و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !


یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگرفته ام ...

که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت"
را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:28 توسط باران| |

خدايا ...

مرا بشكن ...  دلش را نه ...

مرا بسوزان ...  روحش را نه ...

جانم را بگير ... آرامشش را نه ...

خدايا ...

جانم بگير و به  او  ده ...

آرامشم بگير و به او ده ...

خدايا ...

من فاني ام و تو باقي ...

مرا بگير و او را ده ... 

خدايا ...

 عالمي ! مي داني ...

حاضرم نباشم و او باشد ...

مرا به شادي اش ارزان ده ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:49 توسط باران| |

توی پیاده رو وقتی قدم می ذاری گاهی زیر پات صدای خرد شدن یه برگ 

 پاییزی رو  می شنوی.اما تو ساده و بی تفاوت، از کنار اون رد می شی.

شده تا حالا به عاقبت اون برگ فکر کنی؟

 شده پیش خودت بگی تکلیف این برگ زرد و پژمرده که زیر پای روزگار له

 شد، چیه؟

به نظر من باید همیشه طبیعت رو الگو قرار بدیم. طبیعت با ما حرف

می زنه،فقط باید شنوا باشیم.باید کمی بیشتر چشمامون رو باز کنیم

 تا ببینبم.

باید ببینیم که آخر مسیر این برگ لگدمال شده به کجا ختم میشه؟

این برگ به زمین می افته،خرد میشه،له میشه، اما...

دوباره جذب خاک میشه، باعث قوت خاک میشه،به ریشه میرسه...

و آغازی میشه برای یک شکوفایی دیگه!

تو هم مثل برگ باش، هیچ وقت از میدون به در نشو،حتی وقتی که کاملا

 ناامید و خسته شدی! مثل برگ تو هم برو به سمت ریشه،به سمت خدا!

و بدون که هیچ چیز در این دنیا بیهوده نیست حتی شکستن تو!

شاید این شکستن انگیزه یک شروع تازه برای تو باشه!

شاید تجربه شکست تو،الگویی باشه برای دیگران!

شاید هم یه هشدار باشه که از یه مسیر دیگه بری تا زودتر به مقصد برسی.

هیچ چیز در این دنیا بی دلیل نیست به دنبال کشف راز و رمزها باش!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:7 توسط باران| |

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هم هستی

٬کسی هم به تو عشق بورزد...و اگر اینگونه نیست٬

تنهاییت کوتاه باشد....

 و پس از تنهاییت٬ نفرت از کسی نیابی....

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید٬

ولی اگرپیش آمد٬ بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی...

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

٬ از جمله دوستان بد و نا پایدار...

برخی نا دوست و برخی دوستدار...

که دست کم یکی در میانشان بی تردید ٬

مورد اعتمادت باشد...و چون زندگی اینگونه است٬

برایت آرزومندم دشمن نیز داشته باشی٬

نه کم و نه زیاد٬ درست به اندازه!

 تا گاه باور هایت را مورد پرسش قرار دهند

٬ که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد٬

 تا که زیاده به خود غره نشوی...

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی٬

نه خیلی غیر ضروری٬

تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ٬

همین مفید بودن ٬کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد...

همچنین برایت آرزومندم که صبور باشی ٬

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند که این کار ساده ای است ٬

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند تا با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه باشی....

امیدوارم اگر جوان هستی به تعجیل ٬

رسیده نشوی و اگر رسیده ای٬

به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی...

زیرا هر سنی خوشی و نا خوشی های خودش را دارد٬

باید بگذاریم در ما جریان یابد...

امیدوارم سگی را نوازش کنی٬

 پرنده ای را دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی٬

هنگامی که آواز سحر گاهیش را سر میدهد....

چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت٬ به رایگان!

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی

 هر چند خرد بوده باشد و با رویشش همراه شوی٬

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت جاری است!

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی٬

 زیرا در عمل به آن نیازمندی.

و سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی این مال من است٬ 

 فقط برای اینکه روشن شود٬ کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان اگر مرد هستی٬

آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ٬

شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشید ٬

یا پس فردا شادمان٬ باز هم از عشق حرف برانید٬ تا از نو بیاغازید...

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد....

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:1 توسط باران| |
گفته بودي از مردمان قبيله بي چتري؛ گمان كردم مرد باراني. ايستادم و ديدم تنها مشتي خاكي. چتر بغض بر چشم كشيدم و رفتم. جاده مرا گم كرد...

نمی‌خواهم باور کنی.... حالا دیگر دیر است برای دوختن چشمان رفته به راه تو و دستان مانده به جاده من. دیر است برای شفای نور و مرهم گفت‌و‌گو. من بی‌سوال می‌مانم، تو هم که همیشه بی‌جواب بودی.

هوای رفتن را در شیشه‌ای در بسته کنار پنجره می‌گذارم، بردار.

کمی هم لبخند رنگ و رو رفته پیچیده‌ام لای دستمال روی بند است، مال تو.

کنار میز چند کاغذ سپید است، مبادا کلمه بگذاری رویش! بگذارشان در گنجه...کلید پیش توست.

اگر از پشت پرده صدایی آمد، نترس!...زمزمه‌ها در کاسه آبی آنجاست.

همیشه‌ها هم روزی تمام می‌شوند. همیشه این رفتن بود که مرا به تو می‌رساند، این روزها اما...

زمانی، خواستی آمدم... اکنون وقت رفتن است .... بی هیچ آرزو یا حتی سوالی ...

تو از رفتن من شروع کن . همیشه این رفتن است که مرا به تو می رساند . خوب که فکر می کنم می بینم این من بودم که به آبی آسمان اعتماد کردم...حالا هر چقدر هم بدون چتر زیر این باران بی امان بمانم فقط می توانم بگویم باران زیباست ! باید به سرمایش بخندم و چشم بر خیسی همیشگی اش در راه دور و ناتمام ببندم .

می دانم تو نمی دانی بی سرپناه ماندن زیر باران چه حسی دارد ، تو عادت کرده ای فقط گاهی در لطافت عصرهای پاییزی و شب های بهاری کمی نم شوی . نم شوی و وقتی تازه شدی برگردی زیر سقف.

اما اینجا عزیز دلم...اینجا تقاص عشق را تا بی نهایت می دهند . نباید به آبی آسمان اعتماد می کردم....



یک نفر اینجا...


آ ر ا م
آ ر ا م


می میرد

چه اهمیتی دارد...

یک نفر اینجا دلش گرفته

آ ر ا م
آ ر ا م

خفه می شود

چه اهمیتی دارد...

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:49 توسط باران| |
اشتباه شاید همین بود،
                 همین تو را از خودت خواستن.
                   غافل از اینکه٬
                            ندیدن و نشنیدن تو
                             بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست.
          توبودی،
             تو هستی
                 بی آنکه بخواهی.
تو هستی حتی اگر
دیگر٬در این دنیا نباشی.

                        برای باور بودنت٬
                         دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟
                که هر غزلش
          با اسم تو شروع می شود.
   پس اگر عاشق نیستی
لا اقل مرا به خیال بافی متهم نکن.

                من باور کرده ام که :
                         "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید."
        من باور کرده ام که :
                              "تو بامنی هر جا برم٬"
               من باور کرده ام که :
                        تو را باید در خود جستجو کرد.
          من باور کرده ام بودنت را

                                    من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را
 
 
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:25 توسط باران| |
                                                 حرفهای ما هنوز ناتمام
                                  تا نگاه می کنی :


                       وقت رفتن است
                             باز هم همان حکایت همیشگی !
         پیش از آن که با خبر شوی
                                                لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
      آی ...
                ای دریغ و حسرت همیشگی!
  ناگهان
                   چقدر زود
                                       دیر می شود !

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:27 توسط باران| |

تو شگرف...تو رها...تو برازنده ی خاک
سفره ای که پهن شد، اینبار خالی از دلتنگی بود.


فقط... بوی گلاب بود و گلهای بی ریشه و درحال مرگ.


بین آنهمه سکوت،

مرور یک خط از قصه های تو برای گفتن تمام خاطراتم بس بود.


راستش را بخواهی... قصد دیدار، هرچه بود از نیاز بود... به خدای بزرگ تو.


و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتی، رو کردی وقتی دیدی از نشان دادن زخمهایم شرم دارم.


حالا تمام غرور من از با تو بودن این است که از پشت پنجره ای که تو باز کردی،

 گاهی خدای تو را میبینم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش میکند و تو آنطرفتر،

درسایه یک درخت، آوازهای خدا را زمزمه میکنی......

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:16 توسط باران| |

و تبسمى كوتاه ...

شاید تمام پاسخم همین بود.

چقدر چهره بامحبتش رو دوست دارم ، حتى وقتى نمیبینمش !

حرف زدن باهاش برام لذت بخشه . همه چى یادم میره ، خودم میشم . خودم میشم !

گریه كردم ، خیلى گریه كردمو اشك ریختم ، با نهایت سوز دلم بهش گفتم منو فراموش كردى !

دیشب خیلى بهش گلایه كردم . كى جاى منو داره تو خونَت میگیره ؟! اون كیه كه نمیذاره اشكامو ببینى ؟!

اون كیه كه نمیذاره سوز دلمو مرهم بذارى ؟! اون كیه كه میگه آرومم نكنى ؟!

دلم خیلى گرفته، اون كیه كه داره تنگ ترش میكنه ؟!!!

از این همه دلتنگى دارم خفه میشم . دلم داره میتركه . خجالت نمیكشم كه بگم خیلى گریه كردم .

اما میدونم كه تو بزرگى !

چقدر بزرگى ! چقدر بزرگى ! چقدر بزرگى خداى مهربون من !

مثل یه پرده كه بره كنار و آفتاب از پشت پنجره ، رو قالیچه اتاقت بیفته ... مثل بازى با انگشتاى آفتاب ...

مثل رقصیدن ماهى زیر شرشر آبىِ آب ، از شیر قدیمى بالاى حوض ...

مثل بازى گنجشكا لابه لاى شاخه هاى آلبالو و سروصداى پر نشاط شون دم صبح !

خوش به حال گنجشكا !

خوش به حال قاصدك كه آزاد ه و با اون دامن سفید پُفیش ، همیشه آماده‌ى رقصیدن با باد !

مثل درخت سیب كوچولو و بزرگ باغچه كه با شاخه‌هاى كوچیكش ، غیرتى بیشتر از كاج قدبلند كوچه داره !

مثل سجاده سبز كوچیك من كه به ارتفاع معراج با قالى سلیمان به آسمون پروازت میده !

مثل عمق سیاهى روشن آسمون شب ، كه به اندازه اشك هاى گرم آدما ، غمِ دل مرهم گذاشته ؛

و به اندازه ستاره هاى روشنش ، اونم اشك ریخته !

مثل یه ستاره كه با سوختن تمام وجودش ، چشمك شیرینش رو تو چشماى خیس منتظراش میكاره ...

به اندازه محبتى كه تو دلم دارم ، به اندازه دوست داشتنم ...

به اندازه امیدم به خواست و اراده خدا !

   به این همه اندازه و این همه امید دوستت داشتم ...

دریغ از این همه دریغ ...

كاش میشد به دنیایى دیگه پرواز كرد كه اونجا آدماش ، آدم باشن.

كه معنى دوست داشتن رو بدونن ، كه مهربون باشن ... كه مهربون باشن !

باز هم دریغ؛ هیچ جاى دیگه‌ى این كره خاكى، بیشتر از اینجا مهربونى نداره و احساس محكومه به رنج ...

زنده بودن اجباره ، اما زندگى اختیار ...

كاش میشد هر وقت كه میخواستیم میتونستیم پرواز كنیم و رها بشیم ...

از دامن اسارت بى‌مهرى و غم آزاد بشیم ...

اما گوش كن ! تو هم میشنوى ؟!  همیشه خدا هست ...

آره همیشه هست ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:5 توسط باران| |

من
زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم

من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم

مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....

یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم

و خدا را
می پرستم.....
تا ابد هر جا که هستم 
 

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:41 توسط باران| |

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم

خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد

خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:18 توسط باران| |
بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم

                                                  توانایی غلبه بر آن را داشته باشم

                                          بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم

           به توانمدیهای خود متکی باشم

بگذار به جای اینکه نگران خود باشم

                           دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می دهد

                                                              عطایی کن از ترس فاصله بگیرم

        و رحمت تو را

                  نه فقط در موفقیت هایم بلکه آن را همچنین

   در شکست هایم احساس کنم

 


نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:27 توسط باران| |

نا گفته ها ماند و تو رفتى ...
و من با نا گفته ها ماندم و خاطرات.


خاطرات را نگه مى دارم نزد خود، تا با يادشان دلتنگيم را کم کنم.
اما نا گفته ها،
نا گفته ها ماندند پيش من.
رفتنت را تماشا کردم با دلى لبريز از دلتنگى
دور شدنت را ديدم با چشمانى لبريز از اشک؛ و تو رفتى ...


ديگر بهانه اى براى بازى كلمات نيست، گويى گفتى، من نيز بايد بروم ...
کاش ميشد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد


کاش ميشد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد ... كاش ميشد، كاش ميشد ...

   خداحافظ دنياى من ...

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:44 توسط باران| |

از خودم خجالت میکشم

از آسمان زیبایت و زمین مهربانت خجالت میکشم

از جیرجیرکها که تا صبح پیوسته تو را میخوانند

از پرندگان شباویز خوشخوانت شرم میکنم

از هر جرعه آبی که مینوشم و هر لقمه نانی که میخورم حیا میکنم

خدا جانم چگونه خود را بنده تو میخوانم ولی گناهکارترینم در بارگاهت ؟!

چگونه از دوست داشتنت با تو میگویم و نفس آلوده ام هنوز با من است ؟!

خدایا هرگز به بخشش بیکران تو شک نکرده ام

ولی از دوری تو میترسم !


 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:34 توسط باران| |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

زیبایی یک دختر در لباس هایی که میپوشد نیست

در ظاهر او نیست و در موهایش نیست

بلکه همه زیبایی یک دختر در چشم هایش نهفته است

زیرا چشم های او دریچه روح اوست

و در قلب او جایی است که عشقش به دیگران در آن قرار دارد

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:49 توسط باران| |

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی 
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود

 
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها 

 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !

و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........

و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 
 چه قدر هم تنها !!

 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
 
 
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !


 
 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست 
 
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ..............
 
 
 
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست ...........................
 دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
 
  و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..

  و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
  همیشه عاشق تنهاست .........................
 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند 
 

  و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
   و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !


 
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم.................

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:32 توسط باران| |

در زندگیم ...

من آموخته ام که چگونه عشق بورزم ...

چگونه بخندم و شاد باشم...

چگونه در کارهای سختی که به من محول شده قوی باشم.

چگونه درستکار و با ایمان و بخشنده باشم ...

ولی هیچوقت قادر به آموختن این که تو رو فراموش کنم نبودم ... 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط باران| |

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد،

تو او را خراب کردي،

خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،

تو دلم را شکستي،

عشق هر کسي را که به دل گرفتم،

تو قرار از من گرفتي،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،

در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،

براي دلم امنيتي به وجود آورم،

تو يکباره همه را برهم زدي،

و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،

تا هيچ آرزويي در دل نپرورم

هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...

تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم

و به جز تو آرزويي نداشته باشم،

و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،

و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...

 
خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:50 توسط باران| |