گاهي اونقدر درمونده و نااميد مي شم كه فكر ميكنم تو منو از ياد بردي...

فكر ميكنم اونقدر سرت شلوغه كه وقت نداري به من توجه كني.

اما يه چيزي ته قلبم ميگه كه تو هستي اما داري به آدمهاي خسته تر از من ميرسي.

وقتي به آدمهاي خسته تر از خودم فكر ميكنم،يه كم آروم ميگيرم...


تو به آدمها محبت دادي اما فكر ميكنم خودتم متعجب مي موني

 از اين همه حس بي مهري كه ما در حق همديگه داريم.


بچه كه بودم فكر مي كردم اينكه شيطون مي ره توي جلدم،

فقط يه جمله ساده اس براي يه نصيحت و يه هشدارمادرانه كه مامانم ميخواست با گفتن اون،

من رو به خوب بودن تشويق كنه.اما حالا گاهي واقعاً اون اينجاست.زير پوست من...


ولي خداي من، چقدر خوبه كه وسط اين همه غفلت و بي شرمي من،

تو باز هم مهربوني و وقتي حتي با يه قلب سياه ميام و بهت التماس ميكنم که...

 بزرگترين آدم زندگيم رو نگيري، تو خيلي زود يه كاري ميكني كه من آروم بشم.

خداي من،چقدر من بهانه دارم براي دور شدن از تو و چقدر تو اميدواري به بازگشت ما آدمها،

انگار به جاي اينكه من به تو ايمان داشته باشم،

تو ايمان داري كه من شيطون رو رها ميكنم و ميام به سمت تو...


كاش من هم مثل تو بودم و اينقدر زود نمي باختم...!